تبليغاتX
پیاله خالـــ ــــ ـــــی
   روز-داخلی- خیابان: رویم را می چرخانم. علاقه ای به دیدنش نداشتم. درست است که دوستم بوده ولی حالا دیگه راهمان از هم جدا شده بود. اما باز هم بعد از آن همه سال ، یادآوری روزهای کودکی دعواها و قهر ها باز هم برایم جذابیت خودش را دارد و با دیدنش برایم بیشتر تداعی شد. دفعه اولی نبود که بعد از آن سالها می دیدمش. آمدم بروم سمت دیگر خیابان که صدایش را شنیدم صدایم زد. برگشتم و نگاهش کردم. با آن موقعش فرقی نداشت : پوست برنزه اش موهای کوتاه ریخته روی پیشانی و آن نگاه نمکین. باز هم متعجبم که چگونه مرا به یاد آورده است منی که با او فرق داشتم ( به حساب غرور نگذارید از لحاظ دیگری می گویم که فرق داشتیم) با مهربانیش صدایم زد و من داشتم می رفتم. از دیدنش اظهار خوش حالی کردم سخت نبود ولی مثل او نبودم که از ته دل شاد بود. خداحافظی کردیم. رفت برگشتم و ایستادم و نگاه کردم راه رفتنش را. همان شکل بود و من آن شکل قبلی ام نبودم ، جه بدم من..

    روز-داخلی-خیابان:چند روزی بود که می دیدمش. پسرکی 8 یا 9 ساله با قدی کوتاه و پوستی که به رنگ قهوه ای می زد. فکر کردم شاید نشسته است.چشمانش مست خواب بود به مدرسه نمی رفت این را از لباسی که تنش بود و کیفی که روی دوشش نبود فهمیدم. متعجب بودم که این وقت صبح اینجا چه کار می کند... صبح بعد دوباره دیدمش همان شکل بود با چشمانی خمارتر. وقتی راه می رفتپاهایش را روی زمین می کشید باز فکر سختی زوداز خواب بیدار شدن و مدرسه نرفتنش در ذهنم پیچید. خواستم بپرسم .. که دیدم رفته است باز هم فکر . تصمیم گرفتم اگر فردا دیدمش سوالم را بپرسم ولی فردا که دوباره دیدمش باز گام هایم سست شد و با دیدن چشمان خواب آلوده اش منصرف شدم با خودم فکر کردم شاید شیفت عصر به مدرسه می رود . خسته شدم از این ذهن کنجکاو. صبح روز بعد دیرتر از خانه بیرون آمدم و صدای آشنایی به گوشم خورد. خودش بود و با دستی پر از نان داغ. داغی اش را از بخاری که از آن بلند می شد فهمیدم . باز هم چشمان خواب آلود ، این بار دلم رو به دریا زدم و رفتم جلو و پرسیدم که چرا الان به جایی که کیف مدرسه روی دوشت باشه نون خریدی و انقدر خواب آلودی؟ وقتی نگاه عاقل اندر سفیهش را دیدم از این همه فکر و سوال بدم آمد.گفت اجازه مدرسه رفتن ندارم و گفت رفت و من ماندم با سوال هایی که ذهنم را اشغال کرده بود ایستادم و رفتنش را نگاه کردم چقدر بدیم ما آدم ها که حق تحصیل را از کسی می گیریم ، چقدر بدی....

 

پی نوشت : در آستانه روز تغییر بزرگ خود را تغییر دهیم . عید قربان بر شما مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط Nun |

داخلی: اوایل شهریور بود پسر عزیز خانواده ، چشم و چراغ تمام فامیل از بیماری خیلی بدی رنج می برد. لاغر شده بود و رنگ به چهره نداشت. دکتر ها مانده بودند که این چه بیماری هست؟حتی نمی دانستند که از چی علائم تمام بیماری های دیگر را داشت.از بهترین پزشک گرفته تا عطاری ها و دکتر گیاهی ها هر چی دم دستشان بود تجویز می کردند. از دارو های شیمی درمانی تا گیاه های که وسط کوه می رویید را امتحان کرده بود. تمام فامیل بسیج شده بودند تا کاری برایش انجام دهند. هرکسی یک چیزی می گفت « فلان دارو رو مصرف کنه خوب خوب میشه ، رد خور نداره» یا «فلان دکتر گیاهی رو برید فلجو سرپا کرده».بیماریش روز به روز بدتر می شد و جرقه ای زد که بروند مشهد تا بهترین دکتر ببیندش و ضامن آهو ضمانتش را کند...

امام رضا(ع) کار خودش را کرد . یک هفته از برگشتنش نمی گذشت شب قدر بود شفا گرفت......

خارجی: اوایل شهریور بود چیزی در دل داشت. منتظر بود منتظر خبر خوبی بو تا زندگی اش را از این رو به اون رو کنه. قرار شد برود مشهد بلکه کسی دیگر برایش پیش خدا ضمانت کند آنقدر خوشحال بود که حد نداشت و امیدوار بود

داشت ساک سفرش را جمع می کرد که امام رضا حکم ردی اش را گذاشت کف دستش و رفتنش کنسل شد به اندازه یک هفته هممه چیز را برای خودش حرام کرد آنقدر دلش شکسته بود که تا می آمد درباره ی خبر خوشش فکر کند دوباره یاد مشهد می افتاد و فکر می کرد که « یعنی چقدر گنا هکاره که امام رضا نطلبیدش»

ماه رمضان بود بیشترین غمش برای این بود که تو ماه مهمانی خدا رد شد. یک هفته از این ماجرا نمی گذشت شب قدر بود و همان شب خبر خوشش را گرفت

پیاله نوشت: عدد هشت در فرهنگ چینی عدد شانس آوریه اما تو فر هنگ ما معنی قشنگ تری دارد

امام رضای عزیز:

                            « سالیاد رسیدن گام های پاکت به زمین مبارک»

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط Nun |

روز-داخلی-خارجی-همه جا:1001-1002-1003-1004-1005-1006-1007-1008-100۹

صدای مهیبی سکوت همه جا را در هم می شکند

آسمان شهر که ابری می شود عده ای به شوق دیدن بارون، به شوق خوردن حداقل یک قطره یا با هر شوق دیگه ای از خونه ها بیرون می آیند و منتظر می مانند.

آسمان شهر که ابری می شود عده ای به یاد خاطرات شون یا برای احساس بوی نوستالژیک باران به خیابان ها و با هم قدم می زنند.

آسمان شهر که ابری می شود عده ای برای دیدن خیسی سنگفرش ها و خیسی برگهای زرد ریخته روی زمین که دیگه نمی شه روش راه رفت و اون حس قشنگ شنیدن خش خش و داشت

آسمان شهر که ابری می شود ریتم ساعت های مردم یا فارقار کلاغ ها می شود یا صداهای پاک و معصومی که می خوانند: فصل پاییزه ، برگا می ریزه

آسمان شهر که ابری می شود تنها دل نوستالژیک بازان نیست که شاد می شود که دل سپورهای نارنجی پوش هم با آنها همگام می شود.

آسمان شهر که ابری می شود با اولین برق در آسمان می شمرم:1001-1002-1003-1004-1005-1006-1007-1008-1009

.روز-داخلی-بیمارستان:1001-1002-1003-1004-1005-1006-1007-1008-1009

ساعت مرگ ده و سی و هفت دقیقه

آسمان شهر ابری بود، برگها ریخته و پاییز قدم به قدم جلوتر می آمد قار قار کلاغ ها تمام فضای غم گرفته بیمارستان را پر کرده بود.

آسمان شهر ابری بود باران نمی بارید ، پیاله ها رو به آسمان بود آسمان بی سخاوت تر از همیشه

آسمان شهر ابری بود بیمار روی تخت سوم C.C.U منتظر بود شهر دلش ابری بود ابر آسمان شهرش را نمی دید و ریتم پی در پی قارقار و نمی شنید

آسمان شهر ابری بود دکتر بالای سر بیمار. بیمار نه می دید نه می شنید. دکتر هراسان دخترک چشمانش خیس بود و صورتش رنگ پریده

آسمان شهر ابری بود دخترک به سمت پنجره رفت برقی در آسمان زد شمرد:1001-1002-1003-1004-1005-1006-1007-1008

آسمان شهر ابری بود دکتر هم می شمرد 1001-1002 احیای قلبی فایده ای نداشت 1005-1006-1007-1008

آسمان شهر ابری بود دخترک 1009 را که گفت صدای وحشتناکی آسمان و زمین را از سکوت درآورد

آسمان شهر ابری بود دکتر 1009 را که گفت ساعت مرگ را نیز همراه آن اعلام کرد

آسمان شهر دیگر ابری نبود بلکه بارانی. پیاله های خالی رو به آسمان آسمان سخاوتمندتر از همیشه

آسمان شهر بارانی بود پیاله بیمار پر شد و از آنجا برده شد

آسمان شهر بارانی بود دختر به زیر باران رفت زیر باران ماند و پیاله اش پر نشد...!

 

پیاله نوشت:1001-1002-1003-1004-1005-1006-1007-1008-1009 .... نه صدایی آمد نه بارانی و نه ساعت مرگی

چون پیاله ام هنوز خالی است.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط Nun |